
در سالیان اخیر، تولید کالاهای فرهنگی برای کودکان، بخصوص در حوزه اسباب بازی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. خیلی از تولیدکنندگان تلاش می کنند با بهره گیری از نشانه ها و نمادهای ایرانی، شخصیت های تاریخی و نقش مایه های سنتی محصولی با هویت فرهنگی تولید کنند. با این وجود، این پرسش بازهم مطرح است که آیا صرف استفاده از چنین عناصری می تواند یک اسباب بازی را به یک کالای فرهنگی تبدیل کند؟ فرهنگی بودن یک محصول تنها به آن چه در ظاهر آن دیده می شود، محدود نیست. امکان دارد یک اسباب بازی از نظر ظاهری سرشار از نمادهای ایرانی باشد، اما این عناصر هیچ ارتباطی با شیوه بازی، کارکرد، روایت یا تجربه ای که کودک از محصول به دست می آورد، نداشته باشند. در مقابل، زمانی می توان از یک کالای فرهنگی صحبت کرد که عناصر فرهنگی در منطق طراحی و کارکرد آن حضور داشته باشند و کودک بتواند این ارتباط را در جریان بازی تجربه کند.
این موضوع زمانی اهمیت بیشتری پیدا می کند که بدانیم اسباب بازی تنها یک وسیله برای سرگرمی نیست و می تواند بر تخیل، شیوه تعامل، یادگیری و تجربه کودک اثر بگذارد. ازاین رو اگر مقرر است یک اسباب بازی با هویت فرهنگی تولید شود، ضروری است میان آن چه در ظاهر محصول دیده می شود و آن چه کودک در هنگام بازی تجربه می کند، ارتباطی واقعی وجود داشته باشد. از طرف دیگر، ریشه دار بودن یک محصول فرهنگی به معنای بازگشت صرف به گذشته نیست. کودک امروز در شرایطی متفاوت از نسل های گذشته زندگی می کند و نیازها، علایق و شیوه بازی او هم تغییر کرده است. به همین دلیل، تولید اسباب بازی فرهنگی نیازمند پیدا کردن راهی برای ارتباط میان میراث فرهنگی و زندگی امروز است، ارتباطی که نه به حذف ریشه های فرهنگی منجر شود و نه محصول را به بازتولید ساده عناصر سنتی محدود کند. در همین جهت، این پرسش ها مطرح می شود که نقش طراح در تشکیل یک کالای فرهنگی چیست؟ و چطور میتوان اسباب بازی ساخت که هم با نیازهای کودک امروز هماهنگ باشد و هم از فرهنگ و پیشینه خود فاصله نگیرد؟ جهت بررسی این مساله با صمد خطیبی، پژوهشگر حوزه اسباب بازی، به گفت و گو نشستیم.
پیش از پاسخ به این پرسش مهم، می خواهم دعوت کنم تا روی چند عبارت مکث کنیم: اصالت، فرهنگ، کالای فرهنگی. تعریفی که از این مفاهیم داریم می تواند نتیجه و محصولات متفاوتی را بوجود آورد. یکی از با اهمیت ترین عناصر پیونددهنده این سه مفهوم «زمان» است. بخصوص وقتی در چهارچوب تمدنی کهن مانند ایران به این مفاهیم نگاه نماییم، اهمیت این مفاهیم بیشتر نمایان می شود. در واقع پدیده ای که نتواند در محور زمان ماندگار باشد انگار نتوانسته وظیفه اصلی خویش را در قیاس با معیارهای جاری در این بستر فرهنگ محقق کند و این در ناخودآگاه فرهنگی ما بعنوان یک سخت افزار نصب و نهادینه شده است، حتی اگر به واسطه گسترش شبکه های اجتماعی چندان به وجودش خودآگاه نباشیم. آن چیزی که از مشاهده تولیدات این سال ها دیده می شود، در تمام حیطه های متنوعی که بشکلی با مقولهٔٔ تألیف یا طراحی ارتباط دارند، از بازی و اسباب بازی و کتاب تا معماری، طراحی لباس، طراحی صنعتی و حتی تولیدات رسانه ای مانند فیلم و سریال های متنوع (علیرغم کمیت بالا در جریان های اصلی و فراگیر)، بیشتر با نوعی مواجهه سطحی و دم دستی با مقوله فرهنگ مواجه می شویم؛ به صورتی که حتی با دستیافتن به میزان قابل قبولی از فروش کوتاه مدت، بازه زمانی ماندگاری این محصولات خیلی کوتاه شده است.
بی راه نیست اگر بگویم جریان متعارف طراحی، تولید و عرضه کالاهای فرهنگی کماکان از نوعی سوءتفاهم بنیادین در رابطه با خودِ مفهوم «فرهنگ» رنج می برد. بخصوص در سالیان اخیر با رواج ابزارهای هوش مصنوعی این سوء تفاهم بیشتر دیده می شود. وقتی یک تولیدکننده فرش ماشینی نقش مایه هایی از تخت جمشید یا کاشی کاری های اصفهان را بدون توجه به منطق درونی آن نقش مایه ها با کمک ابزارهای هوش مصنوعی پردازش می کند و روی فرش پیاده سازی می کند، در واقع فرهنگ را فقط بعنوان یک پوسته گرافیکی به کار برده، نه بعنوان فرآیندی منتج از یک منطق درونی. کالای فرهنگی اصیل باید از دلِ یک نظام معنایی بومی و درعین حال معاصر بیرون بیاید. وقتی این اتفاق نمی افتد، با محصولی مواجه می شویم که همان منطق الگوریتم های اینستاگرامی را بازنمایی می کند: جلب توجه آنی، با تاریخ مصرفی خیلی کوتاه. اثر این طرز فکر کوتاه مدت و هیجانی در هر حیطه ای پیداست؛ از معماری «باب روز» در خانه سازی و مراکز خرید تا اسباب بازیها و کالاهای فرهنگی دیگر.
این مرز را باید در کارکرد آن شیء جستجو کرد، نه در ظاهر آن. به بیان دیگر باید دید اگر نمادهای بومی را از یک پدیده ای که آنرا فرهنگی می دانیم حذف نماییم، آیا آن پدیده کماکان عملکرد خویش را خواهد داشت یا مبتلا به اختلال جدی می شود؟ اگر با حذف نقش ونگار سنتی از یک پازل در عملکرد آن بحران خاصی رخ ندهد، نشانه آن است که آن لایه به ظاهر فرهنگی با منطق درونی آن بازی ممزوج نشده است. اما هنگامی که طراح در کنار ظاهر یک پدیده به عمق و تار و پود آن هم بپردازد. قوانین، ساز و کار ها، فرآیندها، نحوه تعامل و منطق روایت می تواند از دل یک بازی سنتی و آشنا (به طور مثال گل یا پوچ) به خوانشی معاصر برسد که با مخاطب امروز ارتباطی زنده و پویا بسازد. آنگاه حتی با طراحی بصری کمینه (مینیمال) و بدون اسراف در نمادهای کلاسیک، هویت فرهنگی در ساختاری منسجم جریان پیدا می کند.
بله، در موارد معدودی در تعدادی آثار سطوحی از ارتباط با عناصر فرهنگی وجود داشته است. در واقع تلاشی که در دوره های مختلف جایزه فیروزه در جریان بوده بر همین مبنا بوده، و صد البته که نیاز به بروزرسانی و بازبینی، باید همیشه جزء لاینفک این امور فرهنگی باشد. اما مساله اینست که شناسایی یک جریان فرهنگی پویا با چند اثر معدود مقدور نمی شود و این مساله نیاز به سیاستگذاری های کلان با نگاهی بلندمدت، جامع و عمیق دارد. واقعیت اینست که در صنایع فرهنگی مان هنوز شاهد جریانی پویا و منسجم نیستیم که ضمن درک عمیق از صورت مساله های پیچیده فرهنگی و آن جوهره یاد شده در پرسش شما، توانسته باشد به خروجی هایی معاصر و به صورتی پیوسته و مستمر برسد. این مسأله نیاز به لطمه شناسی عمیق و عملگرایی توأمان دارد که مستلزم مسئولیت پذیری و مشارکت موثر دستگاه های آموزشی، فرهنگی و رسانه ای در آن است. شاید با اهمیت ترین کارکرد جوایزی مانند فیروزه، کوشش برای جلب توجه به این حیطه های حیاتی فرهنگی است.
این شکاف به طور معمول ناشی از همان عدم درک منطق درونی عناصر فرهنگی و پیاده سازی آن در طراحی اشیاء است که بالاتر ذکر شد. واقعیت اینست که تداخل نقش تولیدکننده و طراح در صنعت اسباب بازی یکی از اصلی ترین دلیلهای ایجاد این چالش ها و عدم حل آن هاست. طبیعت کار تولید، ارجح دانستن تکنیک ساخت و مواد است؛ در صورتیکه طراحان، به سبب ماهیت اصلی کار طراحی، شیوه های فهم و درک صورت مساله های پیچیده فرهنگی، انسانی و رفتاری را آموزش می بینند. تولیدکننده اسباب بازی باید درنظر داشته باشد که کودک با نمادها بازی نمی کند، بلکه با اسباب بازی به مثابه یک کلِ به هم پیوسته از لایه های مختلف معنایی و عملکردی مواجه می شود. کودک اهمیتی نمی دهد که روی یک عروسک نگاره سنتی کشیده شده یا تصویری از دنیای فانتزی یک داستان معروف؛ او با امکانات ساختاری آن شیء تعامل می کند. شکاف از جایی پدید می آید که تولیدکننده باتوجه به دایره تخصص خود عملکرد و معنایی را در محصول درج کرده، اما مخاطب کودک که معنا را از راه عمل بازی کردن و نه فقط از راه تماشای تصویر پردازش می کند آن ارتباط لازم را با محصول برقرار نمی نماید. طراح کسی است که برای درک این پیچیدگی ها و پیاده سازی بهینه آن آموزش دیده است و می تواند با اتکا به این دانش تجربی، درنوردیدن این مسیر را برای تولیدکننده آسان کند و در پیوستگی با مهارتهای تولید، محصول غائی را به اهداف تعیین شده نزدیک تر سازد. همین طور بسته به نوع اسباب بازی و پیچیدگی های آن حضور متخصصان حوزه های مرتبط، مانند روان شناسی، تاریخ و ادبیات، هم در پروسه طراحی ضروریست.
به نظرم این دوگانه مدرن یا ریشه دار از اساس مفهومی رهزن و در واقع یک دوگانهٔ کاذب است. راهکار رسیدن به یک محصول خوب از انتخاب بین مدرن بودن و ریشه دار بودن نمی گذرد. یک محصول خوب باید معنا و کارکرد متناسب با زمانه خویش را داشته باشد. در اسباب بازی با محصولی عمیقاً میان رشته ای مواجهیم. ازاین رو در کنار دانش طراحی و تولید، نیاز ضروری به شناخت تاریخ، جامعه، روان شناسی، علوم تربیتی، رسانه و دیگر حوزه های مرتبط وجود دارد. از طرفی خوب است بر مفاهیم مدرن و فرهنگی هم مکث نماییم. به طور معمول منظور ما از مدرن، تناسب با سبک زندگی امروز، معاصر بودن، استفاده از مواد و تکنولوژیهای جدید و مناسب، ارگونومی و ایمنی است. آیا فرهنگی بودن با این مفاهیم در تضاد است؟ به صورت مثال در آثاری چون سریال «هزاردستان» یا معماری موزه هنرهای معاصر تهران، شاهد حضور همزمان و یکپارچه لایه های پیچیده فرهنگی و اصیل با عناصر و ابزارهای مدرن هستیم. با چنین نگاهی، فرهنگی بودن تناقضی با مدرن بودن ندارد، بلکه این دو در تعامل با یکدیگر قرار می گیرند و یک محصول خوب حاصل همین ارتباط سازنده است.
همان طور که بالاتر ذکر شد، موضوع فرهنگ و کالای فرهنگی موضوعی پیچیده و میان رشته ای است و نمی توان تنها یک عامل را برجسته کرد. اما می توان پرسش هایی را برای اندیشیدن به ابعاد مختلف یک محصول بیان نمود. پرسش نخست این است: آیا کودک، بدون آنکه بداند این محصول ایرانی یا فرهنگی است، رفتار، تخیل یا رابطه ای متفاوت با آن چه اسباب بازیهای خارجی به او می دهند را تجربه می کند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، یعنی نحوه بازی کردن، نوع تخیل ورزی یا کیفیت تعامل کودک با آن اسباب بازی چیزی متفاوت و غیرقابل تقلیل به الگوهای رایج جهانی باشد، احتمالا با یک کالای فرهنگی واقعی مواجه هستیم. اما اگر پاسخ منفی باشد و فقط ظاهر تغییر کرده باشد، محصول هر چند هم نمادین به نظر برسد، از یک بازآرایی بصری و دکوراتیو فراتر نمی رود. پرسش دوم اینست که در کشورهای دیگر، بخصوص کشورهایی با پیشینه تاریخی کهن، چه کالاهای فرهنگی تولید شده اند که در بازار داخلی و جهانی موفق بوده اند و این محصولات چه خاصیت ها یا مزیت های رقابتی داشته اند؟ بعنوان نمونه کافی است به کتاب های مصور ژاپنی (مانگا) نگاه نماییم. این آثار نه فقط در بازار داخلی ژاپن، بلکه در سطح جهان موفق بوده اند و حتی بر تولیدات هالیوودی هم اثر گذاشته اند. ازاین رو این محصول فرهنگی فراتر از کشور مبدأش بر فرهنگ معاصر جهان هم اثرگذار بوده است. آیا می توان مانگا را بطورکامل منفک از فرهنگ کهن ژاپن بررسی کرد؟ به گمانم پاسخ به این قبیل پرسش ها اصلاً ساده نیست؛ اما نقطه خوبی برای شروع اندیشیدن به امکان های نهفته در حیطه های در رابطه با فرهنگ است. امکان هایی که همچون منابع طبیعی از داشته های ما هستند و مسئولیت تبدیل آنها از وضعیت بالقوه به بالفعل بر عهده خود ماست. این ما هستیم که باید از وجود این منابع و امکانات بی شمار آن آگاه شویم و مواد خام استخراج شده از آنها را در پالایشگاه های فرهنگی ـ فکری معاصرمان به محصولاتی برای امروز و آینده تبدیل نماییم. برای چنین کاری باید شجاعت مواجههٔ معاصر با اندوخته های پرارزش فرهنگی و تاریخی خودمان را پیدا نماییم.
منبع: صد کادو

categories & tags
In جشن, جشنواره, کادو, هدیه
By آموزش, اسباب بازی, تكنولوژی, تولید