
در بخشی از شاهنامه، به جشنی اشاره شده است که فریدون برپا می نماید. ریشه این جشن به پیروزی فریدون بر ضحاک بازمی گردد. فریدون، یکی از قهرمانان شاهنامه است که داستان زندگی او با ستم ضحاک ارتباط دارد. هنگامی که ضحاک بدنبال کشتن فریدون نوزاد می گردد، مادرش، فرانک او را پنهان می کند تا از گزند ضحاک در امان بماند.
فریدون در جوانی از راز ستم ضحاک آگاه می شود و برای برانداختن او به پا می خیزد. فریدون با یاری مردم و سپاهیانش به جنگ ضحاک می رود، او را شکست می دهد و در کوه دماوند به بند می کشد. با شروع پادشاهی فریدون و نشستن او بر تخت، همه جا پر از عدل و داد می شود و مردم در شادی زندگی می کنند.
فرانک، مادر فریدون، هم هنگامی که از پادشاهی پسرش آگاه می شود، از خوشی هفت روز در خفا به فقرا مال و ثروت می بخشد و سپس هفت روز هم بزرگان و ثروتمندان را سور می دهد و جشن برپا می نماید. از همین رو، در داستانهای اساطیری ایران، پیروزی فریدون بر ضحاک با جشن مهرگان شناخته می شود. مهرگان یکی از جشن های کهن ایرانی است که با مهر، دوستی، پیمان و روشنایی ارتباط دارد.
فردوسی درباره ی این جشن چنین گفته است:
فریدون چو شد بر جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار
به رسم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته سر مهرماه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره ایزدی
دل از داوری ها بپرداختند
به مراسم یکی جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکام
گرفتند هر یک ز یاقوت جام
می روشن و چهره شاه نو
جهان نو ز داد و سر ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند
مه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسانی و خوردن مراسم اوست
این بخش از شاهنامه نشان داده است که جشن و شادی در کنار پیروزی سیاسی و برقراری عدالت، جایگاه مهمی در زندگی ایرانی ها داشته است. در این روایت، جشن مهرگان تنها به مفهوم برگزاری یک مراسم شاد نیست، بلکه نشانه ای از پایان ستم، شروع دورانی تازه و بازگشت آرامش به جامعه است.
یکی دیگر از تفریحاتی که در شاهنامه به آن اشاره می شود، شکار است که در تعدادی داستان ها به آن اشاره شده. در کنار جشن ها و بزم ها؛ شکار یکی از مهم ترین تفریحات شاهنامه بشمار می رود. شکار در شاهنامه در مواقعی انجام می شده که جنگی در بین نبوده است. این کار علاوه بر تفریح، راهی برای آمادگی قبل از رزم و حفظ آمادگی بدنی پهلوانان به شمار می رفته است.
آداب شکار در داستانهای شاهنامه به طهمورث نسبت داده شده است. رستم، گیو، بیژن، گشتاسپ، اردشیر بابکان، خسروپرویز و به ویژه بهرام گور از معروف ترین علاقمندان به شکار بودند. شاپور سوم ساسانی هم تنها شاهی است که به روایت فردوسی در شکارگاه کشته می شود.
یکی از داستان های شاهنامه که به شکار و تفریح پهلوانان می پردازد، داستان «هفت گردان» است. در این داستان، رستم از بزرگان ایرانی مانند چون طوس، گودرز، کشواد، بهرام، گیو، گرگین، زنگه شاوران، گستهم و خراد دعوت می کند تا به شکار بروند. بعد از مدتی، گیو پیشنهاد می دهد که برای شکار به شکارگاه افراسیاب بروند و گورخر شکار کنند. رستم و دیگران هم این پیشنهاد را می پذیرند.
رستم و یارانش برای شکار به دشت توران می روند و جست وجو برای شکار را شروع می کنند. بعد از مدتی، خبر حضور آنان به افراسیاب می رسد و او سپاهی جمع می کند تا به آنها حمله کند. بالاخره، در جنگ میان لشکریان افراسیاب و این هفت پهلوان، افراسیاب شکست می خورد.
فردوسی این گردهمایی و تفریح پهلوانان را چنین توصیف می کند:
بزرگان ایران بدان بزمگاه
شدند انجمن نامور یک سپاه
چو طوس و چو گودرز کشوادگان
چو بهرام و چون گیو آزادگان
چو گرگین و چون زنگه شاوران
چو گستهم و خراد جنگ آوران
چو برزین گردنکش تیغ زن
گرازه که بود او سر انجمن
ابا هر یک از مهتران مرد چند
یکی لشکری نامدار ارجمند
نیاسود یک تن زمانی ز کار
ز چوگان و تیر و نبید و شکار
گیو در ادامه پیشنهاد خودرا برای رفتن به شکارگاه افراسیاب مطرح می کند:
گر ایدون که رای شکار آیدت
که یوز شکاری به کار آیدت
به نخچیرگاه رد افراسیاب
بپوشیم تابان رخ آفتاب
پس از پذیرفتن پیشنهاد، پهلوانان برای شکار به دشت می روند. فردوسی فضای شکارگاه و شادی پهلوانان را اینگونه توصیف می کند:
برفتند با یوز و بازان و مهد
گرازنده و شاد تا رود شهد
به نخچیرگاه رد افراسیاب
به یک دست رود و به یک دست آب
دگر سو سرخس و بیابانش پیش
گله گشته بر دشت آهو و میش
همه دشت پر خرگه و خیمه بود
از انبوه آهو سراسیمه بود
ز درنده شیران زمین شد تهی
به پرنده مرغان رسید آگهی
یله هر سویی مرغ و نخجیر بود
اگر کشته گر خسته تیر بود
ز خنده نیاسود لب یک زمان
ببودند روشن دل و شادمان
به یک هفته زین گونه با می بدست
گهی تاختن، گه خرام و نشست
در این داستان، شکار فقط محدود به کشتن حیوانات نیست، بلکه با دورهمی بزرگان ایرانی و با جشن و شادی همراه می باشد. در عین حال، این خوشی و آرامش همیشگی نیست. بعد از چند روز شکار، افراسیاب از حضور پهلوانان ایرانی آگاه می شود و سپاهی برای رویارویی با آنها فراهم می آورد. به این ترتیب، ماجرای شکار به مقابله نظامی بین پهلوانان ایران و سپاه توران منجر می شود.
از دیگر تفریحات شاهنامه می توان به ورزش یا بازی چوگان اشاره نمود که چندین بار در شاهنامه ذکر شده است. چوگان از معروف ترین بازیهای روایت شده در شاهنامه است و اصالتی ایرانی دارد. در این بازی، بازیکنان تلاش می کنند با چوب دستی های سرخمیده، گوی را از تیم حریف بربایند و آنرا از دروازه عبور دهند. چوگان اصولا برای آموزش مهارت های جنگی هنگام اسب سواری طراحی شده بود و یکی از مهم ترین تفریحات ایرانی ها باستان به شمار می رفت.
از مشهورترین و پرجزئیات ترین داستانهای چوگان در شاهنامه، گوی زنی های سیاوش است؛ یکی در بهشت کنگ، در مقابل چشم های افراسیاب، و دیگری در حضور گرسیوز و پهلوانان تورانی که میهمان سیاوش در سیاوش گرد بودند.
نمونه های دیگری از بازی چوگان در شاهنامه دیده می شود؛ همچون بازی رستم و هفت گردان در میدان چوگان، چوگان بازی سهراب در سه سالگی، هنرنمایی گشتاسپ ناشناس در مقابل پدرزنش، قیصر روم، و باجناق هایش، شناختن اردشیر از شجاعت پسرش شاپور و نوه اش اورمزد در بازی چوگان، آموزش چوگان به شاپور دوم در هفت سالگی، علاقه زیاد بهرام گور به چوگان، به ویژه در جوانی و در سرزمین اعراب، و نقشه ترور بهرام چوبین توسط بهرام سیاوشان در جریان بازی چوگان که با لو رفتن نقشه و قتل بهرام سیاوشان به پایان رسید.
یکی دیگر از داستان های مشهور درباره ی چوگان، ماجرای فرستادن گوی و چوگان از طرف دارا برای اسکندر است. دارا با فرستادن این وسایل به اسکندر می خواست به او بفهماند که هنوز زمان بازی است و نباید در کار شاهان دخالت کند. اسکندر، اما، این هدیه را به فال نیک گرفت و اظهار داشت که دارا جهان را در قالب این گوی به او تقدیم کرده است با چوگان خود آنرا به هر طرف که می خواهد ببرد.
گفته می شود که اولین زمین چوگان یا صولجان در قلمروهای اسلامی را یزیدبن معاویه در دمشق ساخت. همچنین، اشاره به بازی چوگان یکی از مضمون های پرطرفدار شعر فارسی حتی قبل از فردوسی بوده است. در عصر فردوسی هم فرخی دست کم در ۹ قطعه و قصیده خود به چوگان بازیهای سلطان محمود اشاره نموده است.
یکی از مهم ترین نمونه های چوگان در شاهنامه، داستان سیاوش است. سیاوش، شخصیت محبوب شاهنامه، علاوه بر سایر کمالات خود، در بازی محبوب چوگان هم مهارت دارد. بعد از ماجرای سودابه و آزارهای او برای فریب سیاوش و همینطور عبور سیاوش از آتش برای اثبات بی گناهی اش، او با وجود این که از میان کوه آتش سرافراز و تندرست بیرون آمده بود، همچنان از گزند سودابه در امان نبود. به همین سبب، حمله افراسیاب تورانی به سرزمین های ایران را فرصتی مناسب دانست تا از پایتخت دور شود.
سیاوش به فرمان پدر با افراسیاب جنگید و پیروز شد، اما آشتی را بر کشتار ترجیح داد و این موضوع خشم پدر جنگ خواهش را برافروخته کرد. پدر به او دستور داد گروگان های تورانی را بکشد و جنگ را ادامه دهد، اما سیاوش که از هر سو آزار می دید، تصمیم گرفت از سرزمین خود دل برکند و در گوشه ای آرام بگیرد.
افراسیاب هم از این فرصت بهره برد و سیاوش را نزد خود فراخواند و از او پذیرایی شاهانه ای کرد. چند روزی از حضور سیاوش در دربار توران نگذشته بود که شاه او را به بازی چوگان دعوت کرد. فردوسی بهش رح این ماجرا می پردازد:
شبی با سیاوش چنین گفت شاه
که فردا بسازیم هر دو پگاه
که با گوی و چوگان به میدان شویم
زمانی ببازیم و خندان شویم
ز هر کس شنیدم که چوگان تو
نبینند گردان به میدان تو
سپس دو شاهزاده به میدان می روند و افراسیاب پیشنهاد می دهد که هر دو، یاران خودرا انتخاب کنند و در مقابل یکدیگر به بازی بپردازند:
به شبگیر گردان به میدان شدند
گرازان و با روی خندان شدند
چنین گفت پس شاه توران بدوی
که یاران گزینیم در زخم گوی
تو باشی بدان روی و زین روی من
به دو نیمه هم زین نشان انجمن
افراسیاب هفت تن از دلاوران تورانی، همچون برادرش گرسیوز، را برای تیم توران انتخاب می کند و هفت تورانی دیگر را برای سیاوش برمی گزیند. اما سیاوش پیشنهاد می دهد که شاه اجازه دهد خودش یارانش را انتخاب نماید. افراسیاب هم این پیشنهاد را می پذیرد. سیاوش چنین می گوید:
سیاوش چنین اظهار داشت: کای نامجوی
ازینان که یارد شدن پیش گوی
همه یار شاهند و تنها منم
نگهبان چوگان و یکتا منم
این سخن سیاوش، که نوعی خودنمایی و نشان دهنده اعتمادبه نفس او بود، باعث شادمانی افراسیاب شد. بعد از آن، دو شهریار بر تختی نشستند و مسابقه میان دلاوران دو کشور شروع شد.
با شروع بازی، اسب تازی و گوی ربایی شروع شد. ایرانی ها چنان چستی و چالاکی از خود نشان دادند که تورانیان از هنرنمایی بازماندند. سیاوش که این رفتار را با میهمان داران خود دور از مراسم جوانمردی می دانست، یاران ایرانی خودرا به زبان پهلوی به آرامش دعوت کرد تا تورانیان هم بتوانند از بازی بهره ای ببرند. فردوسی این بخش از داستان را چنین روایت می کند:
به لشکر چنین گفت پس نامجوی
که میدان شام را و چوگان و گوی
همی ساختند آن دو لشگر نبرد
برآمد همی تا به خورشید گرد
چو ترکان به تندی بیاراستند
همی بردن گوی را خواستند
سیاوش غمی گشت از ایرانیان
سخن گفت بر پهلوانی زبان
چو میدان رسآید بتابید روی
بدیشان سپارید یکباره گوی
سواران عنان ها کشیدند نرم
نکردند از آن پس کسی اسب گرم
یکی گوی ترکان بینداختند
به کردار آتش همی تاختند
این داستان نشان داده است که چوگان در شاهنامه صرفا یک بازی ساده نیست، بلکه مجالی برای نمایش مهارت، شجاعت و جوانمردی است. همچنین، رفتار سیاوش در جریان مسابقه نشان داده است که رعایت انصاف و جوانمردی حتی در رقابت با دشمنان اهمیت داشته است.
چوگان که امروزه هم یک بازی بین المللی است و در بیشتر از ۷۷ کشور جهان بازی می شود، با وجود قدمتی نزدیک به دو هزار سال، در ایران امروزی تا حد زیادی به فراموشی سپرده شده است. از زمان هخامنشیان تا دوره صفویه، چوگان در اسپریس یا میدان شهر های مختلف ایران بازی می شد. اسپریس به مفهوم میدان اسب سواری بود که ابتدا برای چوگان و بعدها برای مسابقات اسب دوانی کاربرد داشت. در زمان هایی که مسابقه ای برگزار نمی شد، این میدان ها نوعی محل تجمع مردم برای مراسم خاص یا شنیدن سخنرانی شاهان و بزرگان بودند.
در شاهنامه، علاوه بر جشن ها و تفریحات جسمانی مانند شکار و چوگان، از بازیهای دیگری هم نام برده شده است که شطرنج و نرد از مهم ترین آنها هستند. داستان شطرنج در شاهنامه اما دراماتیک تر است. در روایت فردوسی، دو برادر به اسامی گو و طلخند بر سر پادشاهی با یکدیگر درگیر می شوند. در جریان جنگ، طلخند کشته می شود و مادرشان که از مرگ او اندوهگین است، گو را مسئول مرگ پسرش می داند. گو می کوشد برای مادر توضیح دهد که چه اتفاقی افتاده و چه طور برادرش در میدان نبرد جان باخته است.
برای این که مادر بتواند صحنه جنگ و چگونگی مرگ طلخند را درک کند، گو از مردی دانا کمک می گیرد. آنها با ساختن صفحه ای که میدان نبرد را بازنمایی می کند و قرار دادن مهره هایی به صورت سپاهیان، اسب ها، فیل ها و شاهان، صحنه جنگ را بازسازی می کنند. فردوسی، ساخت بازی شطرنج را چنین روایت می کند:
جهاندار بنشست با موبدان
بزرگان دانادل و بخردان
صفت کرد فرزانه آن رزمگاه
که چون رفت پیکار جنگ و سپاه
ز دریا و از کنده و آبگیر
یکایک بگفتند با تیزویر
نخفتند زایشان یکی تیره شب
نه بر یکدگر برگشادند لب
ز میدان چو برخاست آواز کوس
جهاندیدگان خواستند آبنوس
یکی تخت کردند از چارسوی
دومرد گرانمایه و نیکخوی
همانند آن کنده و رزمگاه
بروی اندر آورده روی سپاه
بران تخت صدخانه کرده نگار
خرامیدن لشکر و شهریار
گو به همراه مردی دانا صفحه شطرنج را می سازد و مهره هایی از جنس چوب، یکی به رنگ سفید و دیگری به رنگ سیاه را بر صفحه می چینید و داستان کشته شدن برادرش را برای مادر شرح می دهد:
پس آنگه دو لشکر ز ساج و ز عاج
دو شاه سرافراز با فر و تاج
پیاده بدید اندرو با سوار
صفت کرده آرایش کارزار
ز اسبان و پیلان و دستور شاه
مبارز که اسب افگند بر سپاه
همه کرده پیکر به مراسم جنگ
یک تیز و جنبان یکی با درنگ
بیاراسته شاه قلب سپاه
ز یک دست فرزانه نیک خواه
ابر دست شاه از دو رویه دو پیل
ز پیلان شده گرد همرنگ نیل
دو اشتر بر پیل کرده به پای
نشانده برایشان دو پاکیزه رای
به زیر شتر در دو اسب و دو مرد
که پرخاش جویند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روی دو صف
ز خون جگر بر لب آورده کف
گو در ادامه، همان گونه که مهره ها را بر صفحه چیده بود، به حرکت دادن آنها و توضیح شیوه حرکت هر مهره پرداخت و سپس چگونگی محاصره شدن شاه و مات شدن او را برای مادرش تشریح کرد:
پیاده برفتی ز پیش و ز پس
کجا بود در جنگ فریادرس
چو بگذاشتی تا سر آوردگاه
نشستی چو فرزانه بر دست شاه
همان هم فرزانه یک خانه بیش
نرفتی نبودی ازین شاه پیش
سه خانه برفتی سرافراز پیل
بدیدی همه رزم گه از دو میل
سه خانه برفتی شتر همچنان
برآورد گه بر دمان و دنان
هممان رفتن اسب سه خانه بود
به رفتن همی خانه بیگانه بود
نرفتی کسی پیش رخ کینه خواه
همی تاختی او همه رزمگاه
همی راند هر یک به میدان خویش
برفتن نکردی کسی کم و بیش
چو دیدی کسی شاه را در نبرد
به آواز گفتی که شاه برد
ازان پس ببستند بر شاه راه
رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه
نگه کرد شاه اندر آن چارسوی
سپه دید افکنده پرچین بروی
از آب و ز کنده بروبسته راه
چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه
شد از رنج و از تشنگی شاه مات
چنین یافت از چرخ گردان برات
به این ترتیب، با ساخت بازی شطرنج مادر می تواند ببیند که طلخند چه طور در محاصره سپاهیان گرفتار شده و جان باخته است. این روایت، در شاهنامه به داستان پیدایش شطرنج پیوند می خورد.
فردوسی هم در شاهنامه توضیحاتی درباره ی تاریخ ورود شطرنج به ایران و اختراع بازی نرد در مقابل آن عرضه می کند. البته در داستانهای فردوسی، گاهی ناهماهنگی هایی هم دیده می شود. به عنوان نمونه، لنبک آبکش در آغاز سلطنت بهرام گور با میهمان خود شطرنج بازی می کند، در صورتیکه طبق روایت خود شاهنامه، شطرنج تازه در اواسط حکومت انوشیروان از هند به ایران وارد شده بود.
از سوی دیگر، نرد هم پیشینه ای بسیار قدیمی تر از آن دارد که اختراع آنرا به بزرگمهر افسانه ای در دوران انوشیروان نسبت دهیم؛ برای اینکه هم منابع یونانی به رواج این بازی در دوره هخامنشی اشاره کردند و هم از همان زمان، اختراع آنرا به شاه اردشیر نسبت می دادند.
در یکی از داستان های شاهنامه، فرستاده ای از طرف رای شاه هند به نام دیوسرم، همراه با هدایای فراوان، به دربار انوشیروان می آید. او تخته شطرنج و مهره های آنرا پیش شاه می گذارد و اعلام می کند که چون دانش برترین و ارجمندترین چیز است، اگر دانایان ایران نتوانند روش این بازی را کشف کنند، دیگر نباید از هند باج بگیرند و حتی باید به هند باج بدهند. انوشیروان یک هفته زمان می خواهد تا راز این بازی کشف شود. بزرگان در فهمیدن روش بازی درمانده می شوند، اما بزرگمهر که نگرانی شاه را می بیند، در یک شبانه روز راز شطرنج را کشف می کند و باعث شگفتی همگان می شود.
قدیمی ترین مجموعه مهره های شناخته شده شطرنج، شامل هفت مهره از جنس عاج است که از محوطه باستانی افراسیاب در نزدیکی سمرقند پیدا شدند. بر مبنای شواهد سکه های همراه این مهره ها، قدمت آنها به اواخر عصر ساسانی بازمی گردد. این یافته باستان شناسی، وجود بازی شطرنج در دوره ای نزدیک به اواخر حکومت ساسانیان، یعنی حدود زمان پادشاهی انوشیروان، را تأیید می کند. البته برخی اعتقاد دارند ایرانی ها از دوره هخامنشی و حتی قبل از ورود آریایی ها، یعنی بسیار پیشتر از آشنایی با شطرنج هندی، نوعی بازی شطرنج داشتند.
در ادامه روایت شاهنامه، بزرگمهر بازی نرد را اختراع می کند و از شاه اجازه می خواهد آنرا به هند ببرد. انوشیروان دستور می دهد دوهزار بار شتر از خراج هیتال، مکران، روم، چین و ایران همراه بزرگمهر فرستاده شود تا اگر دانایان هند راز نرد را کشف کردند، این هدایا به آنها تعلق بگیرد؛ اما اگر نتوانستند، باید به همین مقدار هدایا به آن بیفزایند و همراه شتران به ایران بازپس بفرستند.
رای شاه هند هم یک هفته زمان می خواهد، اما دانایان هند از حل معمای نرد برنمی آیند. بزرگمهر دو روز دیگر هم صبر می کند و در روز نهم نزد رای می رود و می گوید که انوشیروان اجازه ماندن بیشتر از این را به او نداده است. رای پرسش های فراوانی از بزرگمهر می پرسد و او به همه آنها پاسخ های درست و سنجیده می دهد. بالاخره، هندی ها مجبور می شوند باج سالانه را به همراه دوهزار بار شتر از هدایای پرارزش برای انوشیروان بفرستند.
بررسی داستان های شاهنامه نشان داده است که زندگی شاهان و پهلوانان ایرانی تنها به جنگ، نبرد و سوگواری محدود نبوده است. جشن ها، بزم ها، شکار، چوگان، شطرنج و نرد هم بخش مهمی از زندگی آنان را تشکیل می دادند. در این بین، جشن هایی مانند مهرگان نماد پیروزی بر ستم و بازگشت عدالت و آرامش بودند. شکار علاوه بر تفریح، مجالی برای حفظ آمادگی جسمانی پهلوانان به شمار می رفت. چوگان هم بستری برای نمایش مهارت های اسب سواری، شجاعت و جوانمردی بود. در کنار این فعالیتها، بازی هایی مانند شطرنج و نرد هم نشان می دادند که خرد و دانش در فرهنگ ایرانی جایگاهی ویژه داشتند. بنابراین، شاهنامه را نمی توان تنها اثری درباره ی جنگ ها، قهرمانی ها و سوگ ها دانست؛ این اثر تصویری از جنبه های متعدد زندگی ایرانی ها باستان عرضه می کند که در آن شادی، سرگرمی، رقابت، هنر و مراسم های اجتماعی هم جایگاه مهمی دارند.
categories & tags
In جشن, جشنواره, کادو, هدیه
By آموزش, جشن, دانش, فرهنگ