۶۰ روز است که خیابان کشوردوست جان ندارد ایستگاه اشک های ناتمام مردم شهر

    Home  /  جشن  /  ۶۰ روز است که خیابان کشوردوست جان ندارد ایستگاه اشک های ناتمام مردم شهر

۶۰ روز است که خیابان کشوردوست جان ندارد ایستگاه اشک های ناتمام مردم شهر Image

۶۰ روز است که خیابان کشوردوست جان ندارد ایستگاه اشک های ناتمام مردم شهر

در روزهایی که برخی نام ها از محدوده یک نشانه جغرافیایی فراتر می روند و به قسمتی از حافظه جمعی بدل می شوند، «کشوردوست» هم به یکی از همین نام ها تبدیل گشته است. خیابانی که به حسینیه امام خمینی(ره) منتهی می شود و اینروزها بالاتر از گذشته در بین مردم، رسانه ها و روایتهای شفاهی تکرار می شود. نام این خیابان، حالا برای بسیاری تنها یک آدرس نیست، بلکه یادآور شخصیتی است که دلبستگی به وطن را نه در گفتار، که در عمل معنا کرد و بالاخره، جان خودرا در همین مسیر از دست داد. از همین رو، تعبیر «جان فدای وطن» در بین مردم، از یک توصیف ساده فراتر رفته و با قاطعیت می توان برای رهبر شهید انقلاب از آن بهره برد.
با نزدیک شدن به این محدوده، شهر کم کم چهره دیگری به خود می گیرد. نشانه های حادثه ای که ۶۰ روز پیش، حوالی ساعت ۹: ۴۰ دقیقه بامداد رخ داد، هنوز در جای جای این خیابان دیده می شود؛ اما این علائم فقط به دیوارهای ترک خورده یا شیشه های شکسته محدود نمی گردد. آن چه بالاتر از همه جلب توجه می کند، سنگینی فضایی است که بر این محدوده سایه انداخته است؛ فضایی که گویی هنوز از آن بامداد عبور نکرده و در همان لحظه متوقف مانده است.

دیوارها ایستاده اند، اما سکوتشان، چیزی فراتر از سکوت معمول یک خیابان است. این سکوت، آمیخته با روایتی ناگفته است؛ روایتی که هر رهگذر، بی آن که کسی برایش تعریف کند، آنرا حس می کند. شیشه های شکسته ساختمان ها، دیگر صرفا بقایای یک حادثه نیستند؛ هر تکه شان، انعکاسی از دل هایی است که در یک صبح، ناگهان با خبری مواجه گشتند که باورش دشوار بود. روز یکشنبه ای که همزمان با اذان صبح، خبر منتشر گردید و در مدت کوتاهی، به گوش میلیونها نفر رسید و در گوش جهانیان مخابره شد.
برای خیلی از شهروندان، آن لحظه صرفا دریافت یک خبر نبود؛ نقطه ای بود که احساساتشان را دگرگون کرد. احساسی شبیه از دست دادن یک تکیه گاه، یک صدا، یا حضوری که سال ها به آن خو گرفته بودند. همین احساس، در روزها و شب های بعد از آن، خیابان «کشوردوست» را به مقصدی متفاوت تبدیل کرد.

از همان ساعات اولیه، مردم به این محدوده آمدند. برخی برای دیدن، برخی برای فهمیدن و بسیاری فقط برای بودن. خانه ها برایشان تنگ شده بود و خیابان، به مکانی برای نفس کشیدن بدل شد. شب ها یکی بعد از دیگری سپری شد، اما حضور مردم ادامه داشت. حالا این حضور تا نزدیک به شصت شب تداوم دارد؛ حضوری که در آن، خیابان دیگر فقط محل عبور نیست، بلکه به فضایی برای ماندن، برای سکوت، برای همدلی و حتی برای گریه های بی صدا تبدیل گشته است.
در این میان، فضای خیابان هم دستخوش تغییراتی شد. فرش هایی که از حسینیه امام خمینی(ره) به این محدوده منتقل شده، کف خیابان را پوشانده و حال وهوایی متفاوت به آن بخشیده است. این فرش ها، برای خیلی از حاضران، صرفا یک زیرانداز نیستند؛ بلکه قسمتی از یک فضای آشنا را با خود به این خیابان آورده اند. فضایی که قبل تر در آن، جمعیت های گسترده گرد هم می آمدند و به سخنانی گوش می دادند که برایشان معنا داشت.
در انتهای مسیر، جایگاهی برگزار شده است؛ جایگاهی که با پرده های آبی رنگ خود، برای خیلی از مردم آشناست. پرده هایی که سال هاست در قاب تصاویر و خاطره ها تکرار شده و حالا در این خیابان هم حضور دارد. این جایگاه، باآنکه در خیلی از ساعات خالی است، اما خالی بودنش به معنای نبودن نیست. نگاه ها بارها به آن دوخته می شود؛ برخی لحظه ای می ایستند، برخی در سکوت به آن خیره می شوند و برخی دیگر درحال عبور، بی اراده سر برمی گردانند.

در این نقطه، زمان گویی کمی کندتر حرکت می کند. انگار هرکس، در ذهن خود، تصویری را مرور می کند؛ تصویری از سخنرانی ها، از جمعیت ها، از لحظاتی که در حافظه اش ثبت شده است. این تصویرها، حالا با فضای این خیابان گره خورده اند.
با این حال، شاید تأثیرگذارترین بخش این محدوده، دیوارهای بتنی منتهی به بن بست باشد. دیوارهایی که دیگر صرفا یک عنصر شهری نیستند، بلکه به سطحی برای بیان احساسات تبدیل گشته اند. جایی که کلمات، جای سکوت را گرفته اند و هر جمله، حامل قسمتی از یک روایت ناتمام است. روی این دیوارها، جمله هایی نوشته شده که هرکدام، از زاویه ای متفاوت به این واقعه نگاه می کنند. تعدادی از این جملات، رنگ و بوی حماسی دارند، برخی دیگر، عمیقاً شخصی و عاطفی اند:
«خونی که در رگش بود، هدیه به ملتش بود» این جمله، در بخش های مختلف دیوار تکرار شده است. آری او خونش را برای ملت فدا کرد. خونی که بارها دوست داران و عاشقان وی در میادین و سخنرانی هایش تکرار کرده بودند: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست» اما او بود که اینبار خودرا جانفدای ملت کرد. او بود که رفت تا ملتی را مبعوث در مقابل دشمن کند.

اما در کنار آن، جمله ای کوتاه اما اثرگذار دیده می شود: «تو جان بخشیدی ما را» جانی که موجب شد به ایرانیانی داده شود که مبادا با در مقابل دشمن کوتاه بیایند. دشمنی که از کوچکترین جنایات دست برنمی دارد اما این مردم ایستاده و قوی هستند. اراده آنان است که سبب شده شصت شب در خیابان باشند و بدون هیچ خستگی، دشمن را مأیوس کنند.
در بخشی دیگر، جمله ای با لحنی متفاوت به چشم می خورد: «آقاجان، قول می دهم در آینده برای فرزندانم از فداکاری هایت تعریف کنم» این جمله، نشانی از تداوم یک روایت در نسل های بعدی است؛ تلاشی برای آن که این واقعه، صرفا در زمان خود باقی نماند.

اما در بین همه این نوشته ها، جمله «یتیمی، درد بی درمان یتیمی» حال وهوایی متفاوت دارد؛ کوتاه، صریح و بی واسطه. این عبارت، بالاتر از آن که توصیف یک وضعیت باشد، بازتاب یک احساس مشترک است که در بین قسمتی از حاضران دیده می شود.
اما جمله ای تعجب آور در میان نوشته ها دیده می شود: «کسی مثل شما با کسی مثل یزید بیعت نکرد» جمله ای آشنا که رسالت رهبرشهیدمان را بیان می کند که در طول عمر خود هیچ وقت به چنین بیعتی تن نداد و کشور را به سوی ضعف و وابستگی نکشاند. همین نکته موجب شد تا ایرانی ها بتوانند بر روی پای خود بایستند و به خود اتکا کنند.
اما در بین همه این نوشته ها، جملاتی هستند که بیش از هر چیز، رنگ دلتنگی دارند: «در حسرت دیدار تو ماندیم آقاجان…»، «دیدار به قیامت…» و «حلال کن ما را آقاجان» این جملات، دیگر از جنس تحلیل یا توصیف نیستند؛ از جنس احساس اند. احساساتی که بی واسطه، روی دیوار نشسته اند.
در میان این همه، جمله ای هم دیده می شود که علاوه بر تداوم، حس امید و آرامش خاطر به انسان می بخشد: «گر پدر نیست، تفنگ پدری هست هنوز» عبارتی آشنا که بعد از انتخاب شدن رهبر سوم انقلاب در میان آدم ها دست به دست چرخید.

در این میان، آن چه بالاتر از همه به نظر می رسد، تداوم یک احساس است؛ احساسی که با گذشت زمان، نه تنها کمرنگ نشده، بلکه در شکل های مختلف، خودرا بازتولید کرده است. از حضور شبانه مردم گرفته تا نوشته هایی که هر روز به دیوارها اضافه می شود. خیابان «کشوردوست» حالا دیگر فقط یک نام نیست؛ به قسمتی از تجربه زیسته یک شهر تبدیل گشته است. تجربه ای که در آن، یک واقعه، به یک روایت جمعی بدل شده و این روایت، همچنان درحال نوشته شدن است. در حقیقت شصت روز است که خیابان کشوردوست «جان» ندارد.

منبع:

Author | صدکادو Comments | 0 Date | 30/04/2026

leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *