
به گزارش صد کادو، فرزانه کابلی با اشاره به اینکه حرکات موزون محلی دسته جمعی نشانگر اتحاد و یکی بودن مردم کشور است، بر عشق و علاقه اش برای ماندن در ایران سخن می گوید و تأکید می کند که در این خاک ریشه دارد و تنها در این سرزمین می تواند نفس بکشد.
قبل از این بخش اول گفتگوی ایسنا با فرزانه کابلی منتشر گردید که در آن گفتگو از تجربیاتش در بازیگری و حضور باردیگر اش در حوزه حرکت صحبت کردیم. بخش دوم این گفتگو در رابطه با تلاش او برای گردآوری آئین ها و لباس های محلی هر استان و سفرهایش به خطه های مختلف است و بیشتر بر عشق و علاقه او به ایران و میهن دوستی اش تمرکز دارد.
اجرای حرکات موزون هر استان توسط گروه کابلی، تنها به شناسایی رقص های محلی آن محدود نمی شود بلکه کابلی با سفر به آن خطه، بر لباس ها و دیگر آداب و رسوم آن منطقه هم پژوهش می کند.
او خود در این زمینه توضیح می دهد: دنبال جاهای شناخته نشده می گردم. همیشه با دستیارم بصورت زمینی و با ماشین شخصی به شهر های مختلف می رویم. گاهی از قبل با آنهایی که می توانند کمک مان کنند، هماهنگ می کنم. مثلاً برای حرکات موزون کُرمانجی در خراسان شمالی از تهران با یکی از نوازندگان محلی هماهنگ کردم. پیش از رسیدن من، تمام افراد مسن این رشته را جمع کرده بودند. این رقص را خانم ها انجام نمی دهند اما هدفم این بود که رقص های کرمانجی آقایان را با دختران و با لباس مردانه روی صحنه ببرم.
کابلی با تقدیر از مردم این خطه می افزاید: همراهی آنان برایم خیلی مهم بود. می گفتند ما کوشش های شما را می بینیم که به این وسیله، شهر های مختلف کشور را روی صحنه معرفی می کنید. با حرکات موزون این خطه آشنایی داشتم و متوجه شدم تعدادی از کارهایی که در اجرای آن انجام می دهند، متعلق به آن نیست که گفتند برای جلب توجه تماشاگر این کار را می نماییم در حالی که حفظ اصالت رقص های محلی، بسیار اهمیت دارد.
او با اشاره به دیگر تجربه خود از دیگر سفری که داشته، یادآوری می کند: سال قبل به سنگسر رفتم در سمنان. شنیده بودم حرکات موزون متفاوتی دارند که خیلی کم حرکت بود ولی لباس های بسیار زیبا و فاخری داشتند. این منطقه کارهای دستی بسیار ارزشمندی دارد. لباس هایشان هم شال هایی داشت که تماما کار دست و سوزن دوزی بود. قیمت یک شال این لباس ها حتی به بالای ۷۰ میلیون می رسد. خانم ها این شال ها را بر سر می گذارند. وقتی به سنگسر رفتم، آنچنان خوشحال بودند و می گفتند اصلا کسی منطقه ما و فرهنگ آنرا نمی شناسد. شهر کوچکی هم بود با مردمی پر از عشق، محبت و زیبایی. از بچه های کوچک تا خانم های مسن با همان لباس های زیبا این رقص ها را به من نشان دادند ولی متاسفانه در خیابان هیچ خانمی را با لباس محلی نمی بینید. جالب است که وقتی اینها را روی صحنه برای تماشاگران معرفی می کردم، اغلب با این منطقه و فرهنگ آن آشنایی نداشتند.
او با تأکید بر لزوم حفظ و نگهداری لباس های محلی هر استان می گوید: برای یکی از اجراها، دنبال روسری های منطقه گیلان و مازندران بودم و می خواستم بشکل اصیلی باشد یعنی قلاب دوزی ولی هر کجا که می رفتم و پرس و جو می کردم، می گفتند هم اکنون دیگر همه دنبال برند هستند و مارک کریستین دیور و… دیگر کسی قلاب بافی سرش نمی نماید. لباس ها را داشتم ولی دنبال روسری های اصیل بودم و در نهایت، پارچه ای انتخاب کردم که با کمک ریشه های رنگی، آنرا دوختیم. ولی باز هم رها نکردم چون در این امور خیلی سختم تا این که در رشت خانمی را دیدم که دکه ای داشت و در آن مجسمه هایی با لباس های محلی گیلان و مازندران گذاشته بود. کلی ذوق کردم چون روسری های قلاب بافی را یافتم. همان جا سفارش دادم که ۲۰ روسری و چندین پیرهن و جلیقه برایم بدوزند و بچه ها با همین لباس ها روی صحنه رفتند.
وی در توضیح تجربه دیگر خود چنین می گوید: تابحال ۴ نوع رقص کردی با بچه ها کار کرده ام. برای آماده سازی یکی از اجراها به سنندج رفتیم. دنبال روسری هایی بودم که بسیار زیبا بودند. در مریوان آنها را پیدا کردم ولی گفتند نمونه های زیباترش را در اورامان می توانم پیدا کنم. از سنندج تا اورامان دو ساعتی راه بود. فصل سرما رفته بودیم و همه جا پوشیده از برف بود ولی گفتم می روم. این هم یکی از دیوانگی های من است. نزدیکی اورمان، دو زن تنها در جاده ای بودیم پر از برف و تعداد زیادی وانت هم ایستاده بود. واقعاً وحشت کردم و فکر کردم دختر مردم را با خودم آورده ام. اما دوست داشتم اورامان را ببینیم. پس از مدتی به دستیارم گفتم بایستیم. همین که ایستادیم، کم کم آقایانی که در دو طرف جاده بودند، بسمت مان آمدند. اول کمی نگران شدم اما آنها با مهربانی از ما پرسیدند چیزی لازم داریم، که گفتیم ما داریم می رویم اورامان. گفتند در این جاده این موقع سال کسی اورامان نمی رود بویژه دو خانم. ما اما رفتیم و با کمال شگفتی دیدم روسری های اورامان، عین همان هایی است که در مریوان دیده بودیم! البته خوشحال شدیم که اورامان را هم دیدیم.
کابلی در ادامه، تجربه سفر خویش را به کرمان روایت می کند: برای طراحی لباس های کرمان، خانمی را بوسیله اینستاگرام پیدا کردم و رفتم لباس هایشان را دیدم، با عشق و علاقه مرا پذیرایی کردند. به یک مرکز صنایع دستی رفتیم که هیچ کس در آن نبود و بسیار اندوهگین شدم چون عاشق صنایع دستی هستم. خیلی مال اینجا و مال این مملکت هستم و مدام می گویم اینها متعلق به کشور من است و باید اینها را نگه دارم. زن و شوهر مسنی مسئول آنجا بودند که گفتند متاسفانه صنایع دستی اینجا طرفدار و خواهان ندارد. از لباس هایشان عکس گرفتم. در هتل محل اقامت مان هم برای جلب توجه گردشگران، لباس های محلی را تن مجسمه ها کرده بودند که از آنها عکس گرفتم. همیشه برای طراحی، لباس ها را روی زمین می اندازم و نوارها را روی آنها می چینم، لباس شان شامل بلوز و جلیقه و دامن و شلوار است. اما قیمت نوارهای پولکی خیلی سرسام آور بود و من بیشتر از ۱۰۰ متر لازم داشتم. به این علت پارچه پولکی خریدم و بریدم که شد مثل نوار. عجیب بود که در آن منطقه نوار دامن ها عمودی بود به جای افقی. روی جلیقه ها سنگ های رنگی براق دوختم.
او به یادآوری تجربه ای که در منطقه جیرفت داشته، ادامه می دهد: مثلاً در جیرفت می خواستم پارچه بخرم که دیدم خانم هایی روی زمین مقوا انداخته اند و پارچه می فروشند. یکی از آنان گردن بندی داشت به این شکل که روی پارچه ای مشکی چیزهایی مثل ربع سکه دوخته شده و بسیار زیبا بود. متوجه شدم اسم این گردن بندها مودی است. پرسیدم از کجا می توانم بخرم که آن خانم اظهار داشت: شما دنبال مارک های خارجی نیستید؟ فریاد زدم: « نه! من این را دوست دارم! » آن زمان با آقای انتظامی سر فیلمی به کارگردانی آقای مهرجویی بودیم. برای خودم از این گردن بندها خریدم و آقای انتظامی را هم متقاعد کردم که برای همسرشان از این گردن بندها سوغات ببرند.
کابلی در رابطه با اجرای رقص های بندرعباس و تجربه حضور خودش در این استان هم می گوید: یادشان بخیر با مادرم رفتیم برای تهیه برقع و لباس های بندر گناوه. لباس های بوشهر و بندرعباس بسیار زیبا بودند ولی به نظرم همه آنها را دیده بودند ولی چون قصد داشتم که روی رقص های بندر گناوه کار کنم، دنبال لباس همان منطقه بودم که هیچ شباهتی به لباس های بندرعباس و بوشهر نداشت. آنجا هم مانند جیرفت خانم ها روی زمین پارچه می فروختند. پارچه های مورد نظرم را انتخاب کردم و می خواستم برقع هایی یکسان برای گروهم تهیه کنم. نشانی میناب را دادند که ۲ ساعتی فاصله داشت و با همراهی مادرم رفتیم و دیدم چقدر این برقع ها زیبا هستند! همه را با سختی پولک دوزی کردم. البته پارچه شال های بچه ها را از میدان شوش پیدا کردم و خودم هر دو طرف پارچه را پولک دوختم که از هر دو طرف برق را داشته باشد.
عاشق آداب و سنن محلی هستم
اجراهای فرزانه کابلی و گروهش فقط به حرکات موزون محلی هر استان محدود نمی گردد. وی در خلال هر اجرا مطالبی را در رابطه با آداب و رسوم، فرهنگ و حتی غذاهای آن منطقه به مخاطبان خود ارائه می دهد.
او در جواب این که به کمک رقص های محلی چقدر می توانیم در حفظ فرهنگ هر منطقه بکوشیم؟ می گوید: در فاصله بین اجراها که بچه ها لباس عوض می کنند، در رابطه با آداب و رسوم، صنایع دستی و خوراک های هر منطقه توضیحاتی می دهم. مثلاً همین سنگسر که صحبتش را کردیم، سوزن دوزی هایی روی لباس هایشان هست که جزو صنایع دستی آن منطقه به شمار می آید. پارچه های آن منطقه هم بسیار باارزش بود در حدی که مادر شوهر، یکی از همین شال ها را به عروس هدیه می دهد. وقتی همه اینها را روی صحنه برای خانم ها توضیح می دادم، صحبت هایم برای چند تن از خانم های سنگسری که در سالن حضور داشتند، خیلی خوشحال کننده بود. اغلب این اطلاعات برای تماشاگران خیلی تازه و جذاب بود چونکه خیلی از آنان چیزی از این ها نمی دانستند.
آقای مرزبان می اظهار داشت: کور می شوی فرزانه!
او برای هر اجرا علاوه بر سفر و خرید پارچه باید خیاطی هم بکند و لباس هایی را که تهیه کرده، کامل تر کند.
کابلی در رابطه با فرآیند تهیه لباس ها هم می گوید: واقعاً انرژی می گذارم. مدام از این استان به استانی دیگر می روم و پارچه و موسیقی و نوار و پولک و دیگر ابزار کار را تهیه می کنم. لباس بچه ها را کف سالن می اندازم و آغاز به خیاطی می کنم. برای اجراها، شب که می شد پس از کلاس ها، برای روسری بچه ها پولک و منگوله می دوختم. آقای مرزبان می گفت شب است! کور می شوی آخرش! که می گفتم هیچ اتفاقی برایم نمی افتد. من اینها را با عشق می دوزم. روسری هایی که برای رقص روحوضی دوخته ام تماما دورش پولک دارد. همه اینها را با دست می دوزم. زیاد خیاطی نمی دانم اما چون زیبایی را می شناسم، خودم انجام می دهم. ضمن این که اگر قرار باشد کسی برایمان خیاطی کند، هزینه تهیه لباس ها خیلی گران خواهد شد.
فلسفه حرکات موزون جمعی
گفتگوی ما با فلسفه حرکات موزون دسته جمعی در ایران ادامه پیدا می کند و کابلی در جواب این که حرکات موزون محلی ما که عمدتا دسته جمعی است، چقدر به ایجاد حس همدلی بیشتر میان مردم کمک می نماید، توضیح می دهد: این حرکت جمعی، اتحاد و یکی بودن را نشان می دهد، فارغ از جنسیت. همه این حرکت ها مفهوم دارد و اینگونه نیست که تصادفی به ما رسیده باشد و امیدوار هستم از ما هم به نسل های بعدی منتقل شود که البته کمی بعید می دانم و این ناراحتم می کند.
کابلی اضافه می کند: مردم در حرکات موزون محلی، بیشتر در دایره حرکت می کنند که اگر خیلی به عقب بازگردیم، این حرکت دایره را از تصویر خورشید می گیرند ولی وقتی این حرکات را طراحی می کنم، غیر از حرکت دایره ای، طراحی های بسیار مختلفی برای تنوع نگاه تماشاگر انجام می دهم که چشم او خسته نشود. رقص های محلی ما پر از موسیقی، رنگ، نور و زیبایی و یک فعالیت گروهی است.
دیوانه این مملکت هستم
کار هنری دشوار است و گردآوری و حفظ حرکات موزون مناطق گوناگون، دشواری های خاص خویش را دارد ولی کابلی با وجود همه سختی ها، هیچگاه علاقه ای به مهاجرت نداشته است.
او خود در این زمینه می گوید: مدام از من می پرسند چرا نمی روی و اینجا مانده ای، برای این مانده ام که اینها را به تماشاگرم نشان بدهم که کشور ما از نظر فولکلور، حرکات موزون و موسیقی چقدر غنی است! در کشور خودم مانده ام تا این هنر را بشکل درستش زنده نگه دارم. هم اکنون مخاطبان ما فقط خانم ها هستند و از این بابت بسیار خوشحالم و هیچ دوست ندارم از این مملکت بروم. با آنکه خیلی هم سختی کشیدم. اگر برایتان از این سختی ها بگویم، فکر می کنید حتما دیوانه ام که اینجا مانده ام و دیوانه هم هستم؛ دیوانه این مملکت و کارم و بچه هایی که با برخی از آنان از ۳ سالگی کار کرده ام و هم اکنون ۳۰، ۳۵ ساله شده اند و حتی هنرجویی دارم که ۳۰ سال است با هم کار می نماییم و نزدیک ۵۰ سال سن دارد.
کانادا، ایتالیا، لندن، پاریس و… اصرار می کردند اینجا بمان
کابلی با اشاره به اینکه پیشنهادهای گوناگونی برای ماندن در کشورهای دیگر داشته، اضافه می کند: برای سخنرانی، اجرای برنامه و آموزش در چند کشور دعوت شده ام. کشورهایی مانند کانادا، ایتالیا، لندن، پاریس و… اصرار می کردند اینجا بمان و اینها را به ما یاد بده که گفتم در ایران هنرجویان زیادی دارم که از کودکی با آنان کار کرده ام و هیچگاه حاضر نیستم آنها را رها کنم.
زیبایی های ایران را به زندگی در کانادا و امریکا نمی دهم
از کابلی می پرسیم به جز هنرجویان تان چه چیزی دیگری شما را اینجا نگه می داد، که با حرارت می گوید: اینجا سرزمین و کشور من است و من روی آن بسیار حساسم. خیلی خیلی ایرانی ام. شاید باور نکنید همین گلیم هایی که روی این کاناپه هاست، همه کار دست است. دوست دارم بچه ها اینها را بشناسند. حتی آینه داخل کلاس را قاب نکرده ام و تمام دور آن گلیم های دستبافت است که بسیار زیباست. همه آن چه در اطرافم هست، زیبایی هایی است که متعلق به ماست و من اینها را به زندگی در کانادا یا آمریکا یا دیگر کشورها نمی دهم که مثلاً در آنجا آموزش بدهم. دانشگاه یورک و همچنین اروپا برای آموزش از من دعوت نمودند. شاید هر کسی بود، وسوسه می شد. از آن طرف، هنرجویانم در ایران نگران بودند که بمانم ولی به آنان گفتم شما مرا اینگونه دیده اید که بمانم؟ با همه سختی هایی که اینجا کشیده ام که خیلی هم سختی کشیده ام، دو بار تجربه بازداشت دارم اما هیچوقت دلم نخواسته آنجا بمانم چون من اینجا نفس می کشم و عاشق ایرانم. ریشه در این خاک دارم و به اینجا تعلق دارم.
هرگز به رفتن تشویق نشده ام
او اضافه می کند: آن چه غیر از بچه ها مرا نگه داشته، این سرزمین است و سنت هایش که با آن زندگی کرده ام. از بچگی اینجا بوده ام و هیچگاه به رفتن تشویق نشده ام. به بچه هایی هم که در فکر رفتن هستند، می گویم ما باید باشیم تا اینجا را بسازیم. اگر منِ نوعی نبودم، این همه کارهای متفاوت دیده نمی شد. این همه لباس های مختلف از این همه استان جمع نمی شد. چون گروههای دیگر این همه زمان و حوصله نمی گذارند برای گردآوری و تهیه این همه لباس های خطه های مختلف.
در مسیر فرودگاه بودیم که ناگهان فرزانه زد زیر گریه
بحث که به اینجا می رسد، هادی مرزبان، کارگردان پیشکسوت تئاتر و همسر فرزانه کابلی هم به ما ملحق می شود و خاطره ای برایمان روایت می کند: زمانی تصمیم گرفتیم که از ایران برویم. حدود ۲ نیمه شب پرواز داشتیم، همچنین که در راه فرودگاه بودیم، به جایی رسیدیم که نمی دانم کشتارگاه بود یا چیز دیگری، بوی خیلی بدی می آمد. در تمام مسیر، سکوت کرده بودیم و با هم حرف نمی زدیم. به اینجا که رسیدیم، ناگهان فرزانه زد زیر گریه و گفت آخر من این بوی نامطبوع وطن را هم دوست دارم. کجا دارم می روم. رفتیم و دو سه ماهی هم ماندیم ولی با تماس یکی از مدیران، بازگشتیم و حالا هم که مشغول کار هستیم.
امیدوارم با عصا کار جوانان را ببینیم
مرزبان اضافه می کند: البته من به آینده خیلی امیدوارم، بویژه به جوانانی که در رشته های مختلف از دانشکده های فارغ التحصیل می شوند. می دانم هر سال چهار پنج استعداد خیلی درخشان داریم و امیدوار هستم ما هم بتوانیم با عصا کارهایشان را ببینیم.
کابلی هم امیدوار است و می گوید: با آمدن خانم دکتر رضایی، معاون امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد، امیدوار هستم همان گونه که خودشان گفته اند، فضای بهتری برای کار خانم ها برقرار شود. من برای اجرایمان از ایشان دعوت کردم و جالب بود که خودشان گفتند من نخستین معاون هنری وزارت فرهنگ و ارشاد هستم که کار شما را دیده. امیدوار هستم شرایط بهتری برای خانم ها فراهم گردد که بنظر می رسد چنین هم خواهد شد.
او اضافه می کند: در برنامه جدیدم اجرای شاهسون ها و خور و بیابانک را داریم. مشغول پژوهش روی لباس های آنها هستم. لباس ها و روسری های بسیار زیبایی دارند.
افسانه استانهای مختلف در رابطه با آمدن بهار
از او می خواهیم کمی هم در رابطه با حرکات نمایشی و آئین های در رابطه با بهار و نو شدن طبیعت برایمان بگوید که توضیح می دهد: اتفاقا خانم رضایی پیشنهاد کرد که مراسم های نوروزی شهر های مختلف را به مناسبت نوروز را روی صحنه ببریم. خیلی پژوهش کردم و متوجه شدم که مثلاً در گیلان مراسمی دارند با اسب چوبی که کسی آنرا می پوشد و با راندن آن، بدی و سیاهی و تاریکی را از خانه مان بیرون می نماییم یا سیستان و بلوچستان مراسم خاصی دارد یا فارس که توری را بر درخت نارنج می کشند و معتقدند با این کار، خویش را از سرما و بدی ها محافظت می نماییم. اینها افسانه هایی است که همه شهر های ما دارند و به صورتی حضور بهار در هر استانی به گونه ای نمایش داده می شود ولی اینها هیچ کدام اجرا نمی گردد. مثل همه آن روسری ها که همه دنبال مارک و برند هستند. این آئین ها هم متعلق به سال ها پیش است. شاید اینها را در روستاها یا برخی دهات ببینیم ولی در شهر های بزرگ حتی لباس های محلی بر تن خانم ها دیده نمی شود در حالی که این لباس ها خیلی فاخر است و بسیار گرانقیمت ولی جای تاسف دارد که در شهر دیده نمی گردد. در یک مهمانی که همه هنرمند بودند، لباس کهکیلویه و بویر احمد پوشیدم و عجیب است که هیچ یک از حاضران نمی دانستند که این لباس به کدام خطه متعلق می باشد.
بسیار با رفتن مخالفم
پرسش بعدی ما این است که چقدر راه اندازی آکادمی آموزش رقص های محلی را برای حفظ این آئین ها و هم روبرو شدن با تهاجم فرهنگی ضروری می دانید؟ او تأکید می کند: سال هاست کمبود چنین مکانی را احساس می کنم. چرا هم اکنون نباید به جوانان علاقمند این فرصت داده شود که رقص های ملی و محلی مان را یاد بگیرند و در کنارش با صنایع دستی، سنت ها، تاریخ، پیشینه و دیگر مراسم و آئین های خطه های مختلف هم آشنا گردند. ولی وقتی جایی برای آموزش دانشگاهی نداشته باشیم، با کوشش های فردی نمی توان کار چندانی را از پیش برد. فولکلور، موسیقی و حرکت و… اینها همه هویت ماست. مایه تاسف است که هم اکنون بسیاری از بچه های ما در مدرسه نمی دانند که مثلاً کرمان کجاست و کردی را به چه صورت می نویسند. مسئولان ما باید به این مساله فکر کنند و بدانند از این طریق هم می توان فرهنگ این کشور را نگه داشت. چرا باید جوانان ما از اینجا بروند. من بسیار با رفتن مخالفم و همواره می گویم خدایا بچه های ما بمانند و همین جا درس بخوانند و کار کنند و آینده این مملکت را بسازند. استادان و دانشگاه های بسیار خوبی داریم ولی باید سیستم آموزشی را ارتقا بدهیم. آموزش تنها به شعار دادن نیست بلکه یک احساس خوب درونی هم باید به اینها آموزش داده بشود. به جز آموزش های تئوریک می توان به آموزش فولکلور، هم پرداخت.
هنرجویان ما در دل خانواده آموزش می بینند
او خطاب به دختران جوانی که حس می کنند در رشته هایی مانند حرکت و آواز و… محدودیت دارند، می گوید: در حد خودم با هنرجویان صحبت می کنم یا پس از اجراها که خانم ها گاهی یک ساعت منتظر می مانند، گفتگو می کنم چون پس از اجرا کار را رها نمی نماییم چونکه خیلی حساسیت دارم که سالن را تمیز و پاکیزه تحویل بدهیم. با اینحال خانم ها بیرون می ایستند با هم صحبت نماییم و همه پس از دیدن نتیجه کار، علاقمند می شوند و این خیلی خوب است که جایی باشد که به آنان معرفی کنم چون من یک نفره، چقدر می توانم هنرجو آموزش بدهم. باید جایی باشد که افراد به آن رجوع کنند، فضایی سالم که خانواده ها فرزندان خویش را با آرامش به آن بسپارند همچنانکه هنرجویان ما در دل خانواده کار می کنند. من و آقای مرزبان هر دو حواس مان به آنان هست. حتی در اجراهای خارج از شهر که برای خیریه داشته ایم، خانواده ها دختران خویش را به ما می سپارند ولی یک نفر به تنهایی نمی تواند این هنر را زنده و سالم نگه دارد. من البته خیلی هم موفق بوده ام ولی باید کسانی هم با علاقه مندی از این هنر و ما حمایت کنند چون این حمایت، بدون علاقه مندی، بی نتیجه است.
زیادی سالم زندگی می کنم!
فرزانه کابلی هم به تحرک و ورزش اهمیت می دهد و هم به تغذیه سالم و گفتگوی ما با این جملات به انتها می رسد: زیادی سالم زندگی می کنم، حتی چای و قهوه هم نمی خورم. نه این که بد باشد، من رعایت می کنم. نه اهل الکل هستم و نه سیگار، فست فود اصلا راهی به خانه ما ندارد. هیچ نوع قرص و دارویی نمی خورم چون همیشه جواب آزمایش هایم خوب است. ورزش برایم خیلی مهم می باشد. اگر یک روز حرکت نکنم، مریض می شوم. قهرمان پرش ارتفاع تهران و پرش طول بوده ام و مدال های زیادی دارم. زمانی هم که وارد کار حرکت شدم، همیشه ورزش را داشته ام. ما هیچگاه تا ۲ و ۳ بامداد شب زنده داری نمی نماییم چون بامداد زود کلاس هایم آغاز می شود و باید سرحال باشم. پدرم که همواره یادشان با ماست، همیشه به من می گفتند: امروزِ خودت را نبین. باید طوری زندگی کنی که در ۱۰ سال دیگر هم سالم بمانی.

categories & tags
In جشن, جشنواره, کادو, هدیه
By آموزش, زیبایی, سفر, سیستم