از دل قصه های کهن، ۲ آیا همه آن چه که یاد می گیریم، روزی به کارمان می آید؟

    Home  /  جشن  /  از دل قصه های کهن، ۲ آیا همه آن چه که یاد می گیریم، روزی به کارمان می آید؟

از دل قصه های کهن، ۲ آیا همه آن چه که یاد می گیریم، روزی به کارمان می آید؟ Image

از دل قصه های کهن، ۲ آیا همه آن چه که یاد می گیریم، روزی به کارمان می آید؟

به گزارش صد کادو به نقل از مهر، در روزگاران قدیم، شکارچی ای زندگی می کرد که روزگار خود و خانواده اش را با شکار پرندگان و صید ماهی می گذراند. گاهی در بیابان بدنبال کبک و کبوتر می رفت و گاهی تور ماهیگیری اش را به آب می انداخت که با فروش صید خود، هزینه زندگی را تامین کند.
روزی از روزها، در گوشه ای از بیابان، کنار تپه ای نشست و مقداری گندم، برنج و ارزن روی زمین پاشید. دام خودرا آماده کرده بود و انتظار می کشید تا کبوترهای اطراف برای خوردن دانه ها نزدیک شوند و گرفتار شوند. مدتی گذشت و چند کبوتر به دام نزدیک شدند؛ اما درست در همان لحظه، صدای گفتگوی بلند دو نفر سکوت بیابان را شکست.
دو مرد که درحال بحث و گفتگو بودند، به شکارچی نزدیک می شدند. صیاد نگران شد که سروصدای آنها پرندگان را بترساند و تمام انتظارش بی نتیجه بماند. به همین دلیل، به طرف آن دو رفت و با خواهش از آنها خواست آرام تر صحبت کنند تا کبوترها فرار نکنند.
آن دو مرد، طلبه بودند و درباره ی مسئله ای علمی اختلاف نظر داشتند. وقتی درخواست شکارچی را شنیدند، پاسخ دادند که بیابان فضای عمومی است و آنها هم حق دارند در آنجا درس بخوانند و بحث کنند. به باورشان، دلیلی نداشت برای آنکه شکارچی به کار خود برسد، آنها گفتگوی علمی شان را متوقف کنند.
صیاد توضیح داد که از بامداد در انتظار مانده و تازه سه کبوتر به دام نزدیک شده اند. اگر پرندگان بترسند و فرار کنند، تمام زحمتش از بین می رود. او مردی بود که از همین راه زندگی می کرد و نمی توانست به سادگی از صید خود بگذرد.
اما طلبه ها هم بسادگی کوتاه نمی آمدند. آنها گفتند مدت هاست گوشت کبوتر نخورده اند و اگر شکارچی دو کبوتر به آنها بدهد، حاضرند سکوت کنند تا پرندگان به دام نزدیک شوند. در غیر این صورت، به بحث خود ادامه می دهند و مسئولیت فرار پرندگان را نمی پذیرند.
صیاد که راه دیگری پیش روی خود نمی دید، پیشنهادی داد. گفت حاضر است دو کبوتر را به آنها بدهد، منوط به آنکه در عوض، مسئله ای را که بر سر آن بحث می کنند به او بیاموزند. طلبه ها پذیرفتند و گفت وگویشان را متوقف کردند. در سکوتی که برقرار شد، کبوترها به دام نزدیک شدند و هر سه گرفتار شدند.
پس از آنکه شکارچی پرندگان را گرفت، دو کبوتر را به طلبه ها داد و از آنها خواست به وعده خود عمل کنند. طلبه ها ابتدا با تردید به او نگاه کردند. تصورشان این بود که مردی بی سواد و دور از درس و مدرسه، نمی تواند بحثی علمی را به درستی بفهمد. به او گفتند آموختن دانش به سال ها تحصیل نیاز دارد و یک کلمه نمی تواند کسی را دانشمند کند.
اما صیاد پاسخ داد که انتظار ندارد در یکروز همه چیز را یاد بگیرد. او می دانست دانش کم کم به دست می آید و هر کلمه ای که انسان می آموزد، امکان دارد روزی به کارش بیاید.
این پاسخ، طلبه ها را به شگفتی واداشت. آنها دریافتند که شکارچی، با وجود نداشتن سواد رسمی، اهمیت آموختن را درک می کند. پس برایش توضیح دادند که موضوع بحثشان واژه «خنثی» بوده است؛ اصطلاحی که در این حکایت به موجودی اشاره دارد که نر یا ماده نیست. اختلاف آنها هم درباره ی چگونگی ارث بردن چنین فردی بر مبنای احکام مذهبی بود.
صیاد با شنیدن این توضیح، از معامله خود راضی شد. او یک واژه تازه آموخته بود؛ واژه ای که شاید در آن لحظه کاربرد مشخصی برایش نداشت، اما آنرا به خاطر سپرد.

ماهی زیبا و پاداش هزار سکه ای

روز بعد، شکارچی برای صید ماهی به کنار دریا رفت. تور خودرا در آب انداخت و ساعت ها منتظر ماند، اما تا نزدیک ظهر چیزی نصیبش نشد. خسته و ناامید شده بود و قصد داشت دست خالی به خانه بازگردد که ناگهان ماهی بزرگی در تور افتاد.
ماهی چنان زیبا و رنگارنگ بود که صیاد در تمام عمرش نمونه آنرا ندیده بود. فلس های نقره ای، رنگ های متعدد بدن و باله های طلایی اش او را به شگفتی واداشت. بجای آنکه ماهی را همان جا بفروشد یا برای خوراک به خانه ببرد، تصمیم گرفت آنرا زنده نگه دارد و به عنوان هدیه ای به پادشاه پیشکش کند.
وقتی به خانه رسید، همسرش هم با دیدن ماهی شگفت زده شد. او پیشنهاد کرد ماهی را به قصر ببرند؛ برای اینکه پادشاه بتازگی حوضی مرمری ساخته و چند ماهی زیبا در آن انداخته بود. چنین هدیه ای می توانست توجه پادشاه را جلب نماید و نام شکارچی را در بین دیگر صیادان بلندآوازه سازد.
مرد پیشنهاد همسرش را پذیرفت، ماهی را در ظرفی پر از آب گذاشت و راهی قصر شد.
هنگامی که به کاخ رسید، پادشاه و وزیرانش مشغول تماشای حوض تازه ساخته شده بودند. ماهی های رنگارنگ در آب شنا می کردند و یک کشتی کوچک جواهرنشان هم روی آب حرکت می کرد. صیاد هدیه خودرا تقدیم کرد و وقتی ماهی را در حوض انداختند، زیبایی آن از تمامی ماهی های دیگر بیشتر به چشم آمد.
پادشاه از دیدن هدیه خوشحال شد و دستور داد هزار سکه طلا به شکارچی بدهند. اما یکی از وزیران که مردی حسابگر و خسیس بود، از این بخشودگی تعجب کرد. او به پادشاه اظهار داشت که یک ماهی ارزش چنین پاداش بزرگی را ندارد و پرداخت این مبلغ می تواند به خزانه لطمه برساند.
پادشاه پاسخ داد که وعده هزار سکه را در مقابل حاضران داده و نمی تواند از تصمیم خود برگردد. وزیر، که نمی خواست این مبلغ پرداخت گردد، راهی برای تغییر ماجرا پیشنهاد کرد.
او گفت بهتر است از صیاد بپرسند ماهی نر است یا ماده. اگر شکارچی پاسخ دهد نر است، از او بخواهند ماده اش را هم بیاورد و اگر بگوید ماده است، نر آنرا مطالبه کنند. به این ترتیب، چون صیاد نمی تواند ماهی دیگری مانند آن پیدا کند، ناچار می شود از پاداش خود صرف نظر کند و پادشاه هم می تواند مبلغ کمتری به او بدهد.
پادشاه با این پیشنهاد موافقت نمود و از شکارچی پرسید ماهی ای که آورده نر است یا ماده.

دانشی که امکان دارد یکروز به کار آید

صیاد که متوجه گفتگوی پنهانی وزیر و پادشاه شده بود، دریافت که این پرسش امکان دارد مقدمه ای برای پس گرفتن وعده باشد. او نمی دانست چه طور پاسخ دهد؛ اما ناگهان به یاد درس روز گذشته افتاد. همان واژه ای که برای به دست آوردنش دو کبوتر داده بود، حال در ذهنش زنده شد.
با آرامش پاسخ داد: «قربان، این ماهی نه نر است و نه ماده؛ بلکه خنثی است.»
حاضران از پاسخ غیرمنتظره او خندیدند و پادشاه هم از حاضرجوابی شکارچی خوشش آمد. نقشه وزیر بی نتیجه ماند و پادشاه، که از هوش و پاسخ بموقع صیاد شگفت زده شده بود، دستور داد بجای هزار سکه، دو هزار سکه طلا به او بدهند.
شکارچی با پاداشی بیش از آن چه انتظار داشت به خانه برگشت. او حالا بهتر از گذشته می دانست که آموختن، حتی اگر در ابتدا کوچک و بی اهمیت به نظر برسد، می تواند در موقعیتی غیرمنتظره به کار بیاید.
حکایت «شکارچی دانش آموز» در کلیله و دمنه، ارزش دانش اندوزی را از زاویه ای ساده و ملموس نشان میدهد. شکارچی نه دانشجوی مدرسه ای بود و نه در پی آن بود که یک شبه به عالمی بزرگ تبدیل گردد. او فقط پذیرفت که در مقابل دو کبوتر، چیزی یاد بگیرد؛ چون باور داشت هر دانشی می تواند روزی فایده ای داشته باشد.
در این روایت، نکته مهم فقط آموختن یک واژه نیست، بلکه نگرشی است که شکارچی به یادگیری دارد. او برعکس طلبه هایی که ابتدا توانایی فهمیدن را در او نمی دیدند، باور داشت دانش کم کم شکل می گیرد و هر قدم کوچک می تواند مقدمه ای برای قدم های بعدی باشد.
این حکایت همین طور یادآوری می کند که دانش همیشه در کلاس درس و کتابخانه باقی نمی ماند. گاهی آموخته ای که در یک گفتگوی کوتاه به دست می آید، در موقعیتی واقعی راهگشا می شود؛ درست مانند همان واژه ای که شکارچی در بیابان یاد گرفت و روز بعد، در قصر پادشاه به کار بست.
شاید پیام ماندگار این داستان همین باشد: برای آموختن، لازم نیست از ابتدا همه چیز را بدانیم یا کاربرد هر دانشی را پیش بینی نماییم. کافی است فرصت یادگیری را حداقل نگیریم؛ برای اینکه گاهی یک کلمه، اگر بموقع به یاد آورده شود، می تواند مسیر یک زندگی را تغییر دهد.

منبع:

جلد اول کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب» /مهدی آذر یزدی/ انتشارات امیرکبیر

منبع:

Author | صدکادو Comments | ۰ Date | ۲۵/۰۷/۱۴۰۵

leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *