افسانه های مردم ایران، ۷ آلمانجیر

    Home  /  جشن  /  افسانه های مردم ایران، ۷ آلمانجیر

افسانه های مردم ایران، ۷ آلمانجیر Image

افسانه های مردم ایران، ۷ آلمانجیر

صد کادو: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – افسانه های مردم ایران
مردی بود به نام آلمانجیر. او هر شب یک زن می گرفت و همان شب هم دماغ و گوش او را می برید و کناری می انداخت. تا آن روز چهل زن گرفته بود. روزی دختر وزیر فهمید که زن های آلمانجیر می خواهند به حمام بروند. او هم رفت به حمام و دید چهل زن بی گوش و دماغ آن جا هستند. دختر وزیر به آنها اظهار داشت: «شما به آلمانجیر بگویید بیاید مرا به زنی بگیرد تا به او نشان دهم گوش بریدن یعنی چه!»
فردا شب، زن ها به آلمانجیر گفتند: « برو دختر وزیر را بگیر که خیلی زیبا است.» آلمانجیر به خواستگاری دختر وزیر رفت و او را عقد کرد. شب دختر را بردند به خانه آلمانجیر. موقع خواب دختر به آلمانجبر اظهار داشت: «قصه ای برای تو می گویم، اگر خوابمان برد و قصه تمام نشده بود، بقیه اش را فردا شب می گویم».
دختر چند شب قصه را کش داد. زن های دیگر هر روز که از خواب بیدار می شدند و می دیدند گوش و دماغ دختر بریده نشده تعجب می کردند.
شبی دختر وزیر شنید زن همسایه شان در حال زایمان است. به خانه آنها رفت و اظهار داشت: «بچه که به دنیا آمد همانطور نشسته او را به مدت دو ساعت به من بدهید. به اندازه وزن بچه هم به شما طلا می دهم». بچه که به دنیا آمد، دختر آنرا گرفت و آمد به خانه. آلمانجیر خواب بود. دختر وزیر آهسته شلوار آلمانجیر را پایین کشید و بچه را گذاشت میان دوپای آلمانجیر. کمی که گذشت آلمانجیر از خواب بیدار شد و بچه را میان پاهایش دید که داشت گریه می کرد و دست و پا می زد. آلمانجیر با دست پاچگی دختر را بیدار کرد. دختر اظهار داشت: « بچه را به من بده تا پنهانش کنم. خودت هم صدایش را در نیار. آخر کی تاکنون دیده که مرد هم بزاید؟!» دختر وزیر بچه را برد و داد به مادرش. آلمانجیر از غصه خوابش نبرد. دختر وقت اذان بامداد به او اظهار داشت: «تو بلند شو برو، تا ببینم چه جوابی می توانم به زن ها بدهم. آخر نمی گویند مگر مرد هم می زاید؟؟!»
آلمانجیر سه ماه از این شهر به آن شهر می رفت و آواره بود. پس از سه ماه به ده برگشت. نزدیکی های ده پیغام داد آماده باشید دارم می آیم. دختر وزیر بچه ها را که از مکتب خانه تعطیل شده بودند، جمع کرد و یک دنبک به دست آنها داد و اظهار داشت: «وقتی آلمانجیر داخل خانه شد، شما دنبک زنان وارد حیاط شوید و بخوانید: آلمانجیر پسر زاییده، قدمش مبارک باشد!» آلمانجیر آمد و وقتی این شعر را شنید به دختر اظهار داشت: «یک چادر به من بده سر کنم و از راه بیابان فرار کنم. من فکر می کردم این حرف ها فراموش شده است». آلمانجیر فرار کرد و تا سه چهار ماه آن طرف ها آفتابی نشد.
پس از سه چهار ماه رفت به طرف آبادی خودشان. این دفعه هم دختر، بچه ها را جمع کرد و به آنها یاد داد به آلمانجیر بگویند: «قدم پسرت مبارک! هنوز بچه ات بزرگ نشده؟!» آلمانجیر از همان کوچه دو پا داشت و دو پای دیگر هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت.
علی اشرف درویشیان و رضا خندان مهابادی در توضیح این افسانه که در کتاب «فرهنگ افسانه های مردم ایران»، نشر ماهریس درج شده، نوشته اند: این قصه مشابه خط اصلی قصه «هزار و یک شب» است که قهرمان اصلی آن با استفاده از سحر کلام و جادوی قصه مرد را در انتظار نگه می دارد و سرانجام بر او پیروز می شود. در این قصه قهرمان علاوه بر سحر کلام از اقدامات دیگری نیز استفاده می نماید.

منبع:

Author | صدکادو Comments | دیدگاه‌ها برای افسانه های مردم ایران، ۷ آلمانجیر بسته هستند Date | ۱۲/۰۱/۱۳۹۹